|
|
|
|
|
بنام او که وداع را به ما آموخت این آخرین مطلبی است که میگذارم بیاد ایام خوشی که داشتم یاد ایام کودکی یاد ایام جوانی یاد ایام ... اولیـــن روز دبستــــان خدانگهدار تمام دوستان عزیز که ایامی با یادشان زندگی کردم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 10:56 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم و چه زود دیر می شود چه زود میگذرد این کاروان عمر دو سال چه زود گذشت از رفتن دوستی از نا کجا آباد به آبادی دیگری که نامش آخرت نهاده اند " سایه هایی از دور/ مثل تنهایی آب/ مثل آواز خدا پیداست/ یاد من باشد تنها هستم/ ماه بالای سر تنهایی است...
باز باران، با ترانه، پر بهانه. دست هام سرد... دلم سردتر... دلتنگی هام بی کرانه... " این آخرین نوشته اوست روحش شاد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:12 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسد امیدواری فقط همین چرا که انتظاری سر رسید که .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 13:46 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خالق بی همتای جهان و جهانیان امروز توی نظرات دوست بسیار عزیزی نوشته بود نمیخواهی چیزی بنویسی اینبار فقط برای او مینویسم و بس فقط برای او تا زیر آسمان شهر در آن دورها تا هوا سرد نشده بخونه و اگه دلش خواست شب مهتابی رو از بالای بام خانه ببینه دیشب وقتی پرده اتاق رو کنار زدم مهتاب روی تشکی که انداخته بودم تابید و از پنجره دراز کش به ماه نگاه میکردم و یاد گذشته ها افتادم شبهایی که بالای بام میخوابیدم و ستاره ها را آنقدر نزدیک میدیم که گویی میتوان دست برد و یکی آنها را چید چقدر اون شبها خوابیدن در پشت بام لذت داشت و از آنجا به صحرا و باغهای اطراف ده میتوانستم نگاه کنم و برخی اوقات هم که بچه ها از آل و مرد آزما و جن صحبت میکردند توی سایه روشنهای مهتاب تصور اینکه یکی از پشت درخت صنوبر کمی آنطرفتر در حال نزدیک شدن است ترس را بر جانم می انداخت سر زیر لحاف میبردم و بعد آهسته آهسته سرک می کشیدم که رفت یا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 14:3 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم تا مثل قطره بارون دلت رو صاف نکنی ، تا مثل قطره بارون برات فرق نکنه کجا میشینی و بر چه گیاهی می باری ، تا مثل قطره باران اومدنت شوق و لذت رو به دنبال نداشته باشه ، تا مثل قطره بارون زلال نباشی نمی تونی رحمت بشی ، زحمتی و بودنت شاید دردسر هم داشته باشه وقتی صاف و زلال و بی تکلف شدی آدم میشی وقتی هم آدم شدی .......... آدم ، باید مثل قطره اشک ، مسیر حرکتش رو پاک کنه و از پستی بلندیهای صورت دنیا بگذره و سرازیر بشه ، تا به دل صاحب صورت برسه اون وقته که میتونه از دریچه ای به هستی نگاه کنه که ........ وقتی نگاه میکنی چی می بینی ؟ یعنی چی دوست داری ببینی ؟ چرا که خیلی چیزا به چشم میان اما چون نمی خوای ببینی دیده نمی شن ، مردم چیزی رو می بینن که میخوان ببینن ولی آدم چیزی رو می بینه که هست به چشم سر یا به چشم دل. باید دردم رو دوا کنم ، باید صاف و زلال بشم باید آلایش و تکلف رو کنار بزنم، همین امروز ، همین الآن ، توی همین ماه ، ماه استغفار. پیامبر اعظم (ص) فرمودند : " هر درد دوایی دارد و دوای گناهان استغفار است " |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:7 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم امام سجاد فرمودند : " از اینکه کسی ( در آخرت ) نجات یافته تعجبی نیست ، تعجب از کسی است که با وجود رحمت گسترده الهی چگونه هلاک شده است. " خداوندا در خور کرمت نکرده ام گناهی و امید بر عفوت و بهره بردن از خوان گسترده رحمتت نمی گذارد نا امید باشم ، اما از یاد نیز نبرده ام که گنهکارم و سیه رو ، حال که میهمان ضیافتم کرده ای دستم بگیر تا برخیزم ، از باران رحمتت شستشویم ده تا سپیدی بخششت بر رویم نشیند جز تو یاریم نسیت ، تویی که پناهم در برابر وسوسه های رانده شده از درگاهت خواهی بود. خداوندا سالها گذشت ، حادثه ها آمد و رفت ، بهار عمر زمستانی بود دیجور از فرط گنه ، میهمان تو گشته ام امروز ، نه از رومم که زنگی زنگیم ، سیه ، از کرده دیروز و چشم ِ انتظارم جز بر بخشش تو نیست. خداوندا رسیدن دست بر خوان کرمت هم بهانه میخواهد هم بها ، بهانه را دادی بهایش را نتوانم داد یعنی از دست و زبانم بر نیاید لیک هر آنچه در کف دارم خواهم داد ، امید دارم و میدانم که تو آنرا صدها و شاید هزار برابر خواهی کرد تا قدرت خریدم افزون گردد و وای بر من اگر در این ماه نتوانم در خیل بخشیدگان درگاهت گردم. خداوندا بر این بنده ات رحمت آور و در زیر باران مغفرت ماه ضیافت سبزت ، سپیدی توبه را ارزانیش کن ، سرخ از این دیار سوی خود بر ، که سرخی خون سدی شود محکم بر سرخی عذاب. خداوندا آنان که دلم برنج آوردند ببخش و از آنی که دلش رنجاندم طلب عفو دارم امید که بر من ببخشند هر آن چیزی را که مایه رنجش شد. الها باران رحمتت در این ماه همه را در بر خواهد گرفت پس زیر باران باید رفت تا چشمها را شست تا طرز دگر دید تا جور دیگر زیست ، زیر باران باید رفت زیر باران... التماس دعا در زیر باران رحمت حق وقتی متن بالا نوشته شد بهادر خبر از احمد داد که امروز فوت شد پسری 21 ساله که دیشب چند بار از پدر پرسیده بود اذان نگفتند؟ و بعد گفته بود امروز چرا اینقدر دیر صبح میشود و ساعاتی بعد این دارفانی را وداع گفت. یاد دارم دوستی گفته بود : در این ماه می خواهم پر بگیرم و به اوج در رسم می خواهم سر بلند کنم می خواهم پس زنم پرده شب تار تا عروس چرخ نماید رخسار ، می خواهم در پرتو سیمگون مهتاب وضو سازم با ریزش آب تا لرزشی بنماید دل شاید ریزشی بنماید گناه ، عهد بستم گنه نکنم ولی باز سنگینی گنه را بر دوش خویش احساس میکنم ، عهد شکستم ، گویند " هرچند که بارها عهد شکستی باز توبه کن و عهد نما که قدم در ره صدق بگذاری شاید این آخرین فرصت باشد آری شاید این آخرین فرصت باشد " چون آخرین فرصتی که به احمد داده شد تا نمازش را بجای آرد و این عروس عجوز را ترک کند. روحش شاد و یادش گرامی باد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 7:18 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم بخوان بخوان ... و او خواند خواند به نام خداوندی که خالقش بود خداوندی که رحیم است و رحمانیتش بر تمامی جهانیان گسترده است و شد رسول و نبی او رسالت یافت از خداوندی که او را پیامبر رحمت و صلح نمود پیامبر دوستی و مهر گردید و رسالت یافت بر محبت رسالت یافت تا خوی دیو از جهان عرب برگیرد و خوی ملک بر مردم عرضه کند رسالت یافت بر باران محبت و مهر عید مبعث بر تمامی عاشقان رسول مهر و محبت پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت ختمی مرتبت صلوات الله علیه و آله مبارک باد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 14:3 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم میلاد امیر المومنین حضرت علی (ع) بر تمامی شیعیان مبارک باد روز پدر مبارک یکی گفت اگر می خواهی بدانی عاشقی چشمهایت را ببند و فکر نبودنش را کن اگر سخت بود و تحمل نکردی عاشقی دیگر چشم بر هم نخواهم نهاد و گوش نمی بندم با دل می بینمش کافی است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:49 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او که یاد آفرید و خاطره را در گردباد هوی و گرداب هـوس گاه پرکاهیم و گاه تکۀ شکسته بلمی که تندی بـاد و تـلاطم آب از راه به بیـراه می کشاندمان و سنگی یا لنگری سنگین باید تا بر هوی و هوس نفس نهاد تا خویش در هوا و غرق در آب ندید. تکه چوبی در میان آب جوی می رفت تا دهانه لوله زیر پل رسید که گردآب کوچکی آن را لحظه ای به چرخش دور خود واداشت تکه چوب چرخید و چرخید و من به عقب می رفتم .... " ... دبستان که تعطیل شد از تهران همراه با دایی کوچکم به روستا رفتم کم کم فصل برداشت محصول فرا رسید فصلی با خاطراتی خوش و کسب و سیاق سنتی آن روزها ، داس های تیز گندم هایی که در نسیم آرام باد تلالویی طلایی در گندمزار داشتند را با صدای خش خشی ظریف به زیر می کشید و دسته ها و بافه های بزرگ گندم که درست می شد با صدای دایی که فرمان سنگ گذاشتن روی بافه ها را صادر می کرد به خود می آمدم می دویدم و با تکه سنگی به آن از دستان مهاجم باد امان می دادم. ساعتی بعد بندهای سیاه بر زمین پهن می شد و دسته های چیده شده گندم ها روی آن در کنار هم قرار می گرفت و باری برای بردن به خرمنگاه آماده می شد ، الاغ خاکستری مامور بردن آن بار بود ، دستان ستبر و زبر کشاورز جوان آن روز کمک می کرد تا خواهرزاده لاغـر و تکیده اش بر بالای بار نشیند تا آن در خرمنگاه بر زمین نهد ، این همان زمانی بود که انتظارش را می کشیدم چند روزی به این منوال گذشت و نوبت به کوبیدن گندم ها رسید سوار هُوله * شدن که گهگاه پایم در میان ردیف های فلزی آن گیر میکرد خاطراتی لذت بخش را به همراه داشت ، لذتی که امروز می توان گفت دیگر نیست لذتی به اتمام رسیده لذتی فراموش شده ، چه زخم ها که بر پایم ننشست و چه گریه ها که نکردم اما خاطره لذت بخش آن سواری هنوز طراوت بخش جان است. بـاد دادن گنـدم ها و بردن کاه به کاه دان برای زمستـانی سخت و بعد حمـام خـزینه ای روستـا با آن آب داغ و ترس از جن های خفته در حمام ..."
* هوله نام محلی وسیله ای برای کوبیدن گندم است که با چارپایان کشیده میشود و سه ردیف فلزی دارد که باعث خرد شدن ساقه گندمها شده تا با باد دادن گندم و کاه را جدا کنند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:57 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم وقتی هاجر برای طفل کوچکش ، اسماعیل (ع) فاصله بین صفا و مروه را چندین بار پیمود و آبی نیافت ، نومیدتر از قبل به کنار طفلش باز آمد تیغ تیز آفتاب بر او و اسماعیل (ع) تابید ، طاقت نیاورد و اشک بر صورتش غلطید ، دست به درگاه الهی برد و ... ، اما وقتی عباس (ع) به کنار علقمه رفت تا برای طفلان کوچک خـاندان پیامبری (ص) از نسل ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) آب بیاورد ، آب بود اما تیغ تیز دشمنان خدا نگذاشت این آب به طفلان رسد دقایقی بعد که آب مشک را رفته دید ، دست نداشت تا ... امروز دو تصویر از گوگل ارث را دیدم با اشتراکاتی جالب ، آب ، طفل کوچک و تشنه ، و مسیر جستجوی آب ، مسیری که تقریبا یکی است کافی است فاصله صفا تا مروه و فاصله بین الحرمین را بررسی کنید ، 378 متر ، هر دو یک فاصله اند. جالب است صفای حسین (ع) و مروت عباس (ع) را میتوان در سعی بین صفا و مروه هم دید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:46 توسط میم
|
|
||