تبليغاتX
م ح ب ت ، د و س ت

م ح ب ت ، د و س ت

مهر و عشق به حضرت دوست

آرشيو مطالب   تماس با مديريت وبلاگ   صفحه نخست  

شرک و بندگی

بنام آنکه جانها را باید به قربانگاهش برد

عید قربان تجلی بندگی و عبادت ابراهیم خلیل (ع) بر همه مبارک باد

اما به دوست بسیار عزیزی به جهت فوت پدربزرگ محترمشان تسلیت فراوان میگویم و امید دارم شادی را سالهای سال زیر سایه پدر و مادر گرامیش در زندگی تجربه کند

امروز که روز بندگی است موضوع شرک را که مدتهاست ذهنم را درگیر خود کرده انتخاب کردم ، خیلی وقتها به خودم نگاه میکنم میبینم چندبار در روز میگویم " اشهد ان لا اله الا الله و لا شریک له " آره لا شریک له اما در عمل هم همینم ؟

  توی ماه رمضان خیلی به این مساله فکر کردم و دیدم برخی بنده جاه ، بعضی بنده شاه ، عده ای بنده پول ، تعدادی بنده زور نه این آنی نیست که ما می گوئیم بندگی خیلی چیزها را میکنیم ولی زبانمان بر این بندگی شهادت نمیدهد. بندگی عشق هم میتواند وجود داشته باشد گاهی بنده عشقیم شاید هم معشوق...

وقتی نوار" سلام عاشقا "  استاد افتخاری را که برایم خاطرات زیادی را بیاد می آورد گوش میکنم و جمله " تو  صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد "  را می شنوم واقعا به این فکر میکنم که نقطه ایمان من کجاست؟

شعری ، هرچند ضعیف برای بندگی خودم گفتم و دوست هنرمند و با ذوق و کمالاتی تعدادی از ایرادهای آنرا گفت که از این دوست عزیز تشکر میکنم در اینجا می آورم تا با راهنمایی دوستان آگاه به شعر و فنون آن این شعر هم اصلاح شده و بهتر شود.

ایمان برفت کافر شدم شرک آمد و مشرک شدم

این دل گنه آلود گشت ز آن روز که من دیدم ترا

مشرک شدم چون در نماز با تو کنم راز و نیاز

کافر شدم زآنرو که من مسجود خود کردم ترا

با این دل بیمار من شیطان چه ها گویم نکرد

شیطان چه ها گویم نکرد هر دم که می دیدم ترا

این دشمن کل بشر بهر عذاب جان من

میخواست فزون گردد گناه ظاهر نمود هر دم ترا

یک لحظه در باغ و ارم یک لحظه در کاشانه ام

بر قصر و بر ویرانه ام هر لحظه می دیدم ترا

یکدم درون پرده ای یکدم بدوری از حیاء

یک دم چو آهو بودی و یک دم به کام دیدم ترا

یاد آر گفتی بمن با این دل و روی سیاه

روز جــــزا نــزد خــدا در آتشی دیـــدم ترا

 




حضرت ایوب(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

   سرپرست کاروانهای زیارتی به نفراتی که برای زیارت میبرند تقریبا بیشتر نقاط زیارتی سوریه را نشان داده و توضیحاتی را به آنها می دهند اما شاید هیچ زائری به زیارت حضرت ایوب (ع) در این کشور نرفته است.

  حضرت ایوب (ع) از نوادگان حضرت اسحاق (ع) بوده پس از حضرت یوسف (ع) به پیامبری قوم خود رسیده است همسر ایشان دختر افراثیم نوه حضرت یوسف (ع) می باشد ، داستان صبر این پیامبر خدا از داستانهای مشهور است صبری که بر تاملات 18 ساله داشتند و در انتها پس از شستشو در چشمه ای شفا می یابند.

 در جنوب سوریه و در روستایی نزدیک مرز اردن و در اتاقی که شاید 20 متر مساحت داشته باشد دو قبر که با پارچه های سبز رنگ تزئین داده شده ، دیده میشود و در میان این دو قبر چند تابلو که مشخصاتی را روی آن نوشته اند یکی از این قبور متعلق به این پیامبر و دیگری قبر فرزندش احمد است که در کنار پدر آرام گرفته است است و در نزدیکی این اتاق چشمه ای بسیار کثیف که روی آن اتاقکی درست کرده اند وجود دارد و این همان چشمه است که حضرت ایوب (ع) با آب آن شفا یافته است اگر این چشمه و آب را ببینید حتی به آن دست نمی زنید و باورتان نمیشود این همان آبی است که داستانش را شنیده اید صبر ایوب اینجا هم دیده میشود اینجا هم به خوبی میتوانید ببینید که ارزشها چقدر متغیرند پیامبری که آن ارج و قرب الهی را دارد حتی در میان پیروان ادیان یهود و نصرانی اینگونه مورد بی توجهی است اما چند کیلومتر آنطرفتر چند پاره سنگ تراشیده و نتراشیده با هر نامی در شهر بصری مورد توجه قرار گرفته و بازدید زیادی از این مکان به عمل می آید جایی که به سابقه مذهبی آن هم کوچکترین توجهی نمیشود مکانی که پیامبر رحمت و لطف حضرت محمد مصطفی (ص) در شش سالگی پای بدانجا گذاشت و بحیری راهب مسیحی ساکن در آنجا ایشان را در حالیکه ابری بر سرش سایه فکنده بود دیده و شناخته بود.

  البته از نظر تاریخی این مکان قابل بررسی و اعتبار بوده از اهمیت آن نباید کاست چرا که معماری رومی در سده های گذشته را بخوبی به تصویر کشیده است و انسان با مشاهده اقداماتی که در این سازه ها شده پی به توانایی بشر در قرون گذشته میبرد و پیشنهاد میکنم دوستانی که به این کشور سفر میکنند این دو مکان را هم در صورت امکان ببینند تا هم با مظلومیت پیامبران در طول تاریخ آشنا شوند و هم با هنر انسان در قرون گذشته.




حضرت رقیه (س)

بنام خدا

 آذر ماه 79 برای اولین بار توفیق یافتم به حرم حضرت رقیه (س) مشرف شوم برای نماز صبح رفتیم حرم ، ساعت حدودا 5 بود ، از کوچه پشت جامع اموی رفتیم ، به محض اینکه وارد صحن حرم شدم بوی دل انگیزی به مشامم رسید بویی که هیچ وقت فراموش نمیکنم مست این عطر شدم و تعبیر خوشی از این رایحه برای خود داشتم ، تازه حرم را با گلاب شستشو داده بودند و این علت اصلی آن شمیم دلکش بود  از آن تاریخ به بعد هربار دیگر به حرم این بزرگ کوچک رفته ام اما هیچگاه دیگر آن رایحه و شمیم به مشامم نرسیده است.

 وقتی وارد شدم بر روی در ورودی مطلبی را دیدم که نظرم را جلب کرد جسته گریخته متن عربی آنرا برای خود ترجمه کردم که نوشته بود کجایند صاحبان کاخهایی که بر مسند قدرت تکیه زده بودند و ما در ویرانه ای ساکن بودیم؟ این عمارت ما الآن معیادگاه مشتاقان است و از آن کاخ دیگر نشانی یافت نمیشود ، این نوشته را در سفرهای دیگر ندیدم شاید مکان آنرا تغییر داده اند و یا ... و در کنار ضریح بر روی ستونی تابلوی کوچکی دیدم که هنوز هم آنجاست تابلویی که سالهای بعد هم که مشرف شدم خواندم و هر بار نیز این تابلو بیشتر از دفعه قبل بر احساسم تاثیر گذاشته است و آن داستان آخرین روز حیات این دخت نبی (ص) است.

 این داستان را به شکلی که خودم دوست دارم برایتان بازگو میکنم گرچه هزاران بار شنیده و خوانده اید و دلهای نازکتان اگر نشکسته حداقل به درد آمده است.

  " سه ساله بود ، مدتی بود پدر را ندیده و دلتنگش بود هرچه به عمه گفته بود بابام کجاست ؟ دلم براش تنگ شده. جواب درستی به یادش نمی آمد گریه اش گرفت و سخت عقده دل واکرد آنهایی هم که دور و برش بودند به گریه افتادند.

 - این صدای گریه کیست چرا گریه میکند؟

 - دختر سه ساله حسین (ع) است پدر را میخواند.

 - برایش ببرید.

 هنوز گریه میکرد که جلویش یک سینی بزرگ گذاشتند با روکشی روی آن.

- غذا نمیخوام من بابامو میخوام.

 روکش را برداشتند و سر بریده پدر را دید نگاهش که به صورت پدر افتاد گفت ، گفت که بعد از آن همه تشنگی بجای آب تازیانه اش زدند ، گفت بجای آب خیمه اش آتش زدند ، گفت گوشوراه از گوشش کشیدند ، گفت دستانش را بستند ، گفت پیاده فرسنگها راه بردندشان ...  گفت و گفت و گفت و لب بر لبان پدر به بوسه گذاشت و دیگر نگفت هیچ نگفت و با بوسه پدر پر پروازش باز شد و به سوی او به پرواز در آمد."

 

السلام علیک یا بنت نبی (ص) السلام علیک یا بنت ولی (ع) السلام علیک یا رقیه (س)

 

"اگر باران چشمانت فرو ریخت کویر قلب ما را هم دعا کن"




سوریه 1

بنام خداوند جان آفرین

خداوند سفر به نقاط مختلف را توصیه نموده و با گفتن سیروا فی الارض خواسته که از مسایل متفاوتی که در بین آدمیان وجود دارد مطلع باشیم و سفر برای شناخت هستی و شناخت جهان بینی انسانی ضروری میداند.

 اواخر مرداد ماه امسال به جهت سیاحت و زیارت توفیق سفر یافتم سفری که باعث خیر و برکت شد هم به دلایل مالی و هم به دلایل معنوی و آن هم سفر به سوریه بود

  وقتی کوچکتر بودم و به ماجرای عاشورا نگاه میکردم و داستان اسارت خاندان پیامبر را می شنیدم تصورم این بود که سوریه کشوری است با صحراها و بیابانهای زیاد و کشوری خشک اما سفرهایی که به این کشور داشتم علاوه بر اینکه این تصور را زدود بلکه آشنایی بیشتر هم با این کشور برایم فراهم کرد و هم با سرنوشت اهل بیت (ع) در این کشور.

  داستان کاخ سبز در زمان امویان هم جالب است کاخی که مایه تمام رنج بر حسین (ع) و آل حسین (ع) شد کاخی که هیچش نمانده و کاخ نشینانش نیز به خوبی یاد نمیشوند کاخ سبز دیگر سبز نیست گریه مظلوم سبزی آنرا به زردی برده این کاخ کجا بوده بقایایش کجاست کسی دم بر نمی آورد چه سبزی که الآن زردیش نیز نیست.

حضرت رقیه (س) این طفل شهیده کوچک بیشترین صفا را در حرمش میبرم هرگاه رفته ام تنها در اینجا دلم شکسته و در پست بعد از این عزیزه بزرگ خواهم نوشت اگر عمری بود.




باز هم خداحافظی

بنام خدایی که توبه پذیر است و بخشنده

  امام علی (ع) وقتی گروهی او را ستودند به درگاه الهی عرضه داشت :

" بار الها تو مرا بهتر از خودم میشناسی و من خودم را بهتر از آنان خدایا ما را بهتر از چیزی که گمان میکنند قرار ده و آنچه نمیدانند بر ما ببخشای "                     حکمت ۱۰۰

  خدایا تو میدانی که من چگونه ام چه کرده ام و سبب اعمالم چه بوده و خطایم چیست تو میدانی سعی داشته بر کسی جفا نکنم و راز کسی افشا نکرده ام جز خیر برای کسی نخواسته ام شادی را هدیه کرده ام حتی به کسانی که آنرا از من گرفته اند عشق ورزیده ام حتی به کسانی که دلم را شکستند دعا کردم برای کسانی که نفرینم نمودند بر کسی به واسطه عملم منت نداشته ام و منت پذیر دوستان بوده ام

خدایا آنچه تو میدانی و دیگران نمیدانند بر من ببخش و چنانم قرار ده که از گمراهان نباشم و آنانی که سبب بازگشت و توبه من شدند را ببخش و از گناهانشان درگذر.

 امیدوارم تا بخشیده شوم و سبب ساز شر نشوم چشمی را نگریانم گرچه گریانم...

 




اصفهان (2)

بنام آنکه عقل و دل در کنار هم نهاد

 دومین سفر از سفرهای چهارگانه من به اصفهان چهاردهم تیرماه انجام شد سفری که از سه سفر دیگر برکات بیشتری داشت سفری که رنگ آبی را برایم رنگی بیاد ماندنی نمود من پرسپولیس را و رنگ سرخ را بیشتر دوست دارم اما این سفر آن دوری از رنگ آبی را کمتر کرد ، مکانهای زیبای دیگری از این شهر را دیدم و با نقاط بیشتری آشنا شدم سفرهای سوم و چهارم هم به ترتیب در روزهای 30 تیر و 14 مرداد انجام شد و در هر سفر به نکته جدیدی درباره خودم پی بردم و نقاط ضعف و قوت بیشتری را در خودم یافتم این سفرها راه به شناخت من داشت گرچه با بدست آوردن برخی موارد چیزهایی نیز در من گم میشد اما ره آورد این سفرها به خودشناسی رسیدن به خودی که گه گاه یادمان می رود ٬ یادمان می رود ممکن است به بادی درخت کهن سال عقل و دلش بیافتند و نسیمی در آن طوفانی بپا کند.

در سفر سوم صفه کوه زیبای اصفهان بیشتر از هر چیزی برایم خاطره شد و در سفر چهارم تنفر از سمینار سمینارهایی که ... بگذریم

این چهار روز تاثیر خود را در من و رسیدن من به حقیقت من گذاشت دیدم که چگونه از ثری میتوان به ثریا رفت دیدم که چگونه میتوان تنفر را از بین برد دوستی را بجای آن کاشت دیدم که میتوان دوست داشت و عشق ورزید به سرزمین به مردم به ... سرزمین و مردمی که حتی روزی در خیال هم نمیتوانستی تصور کنی میخواهند رشد و بالندگی اش را بگیرند و ناسیونالیسم را در این شهر به وضوح دیدم.

در مورد مردم اصفهان و خلق و خوی ایشان بسیار شنیده بودم اما این سفرها تغییراتی در این تصورات ایجاد کرد.

این چهار سفر تمام شد اما الآن که به نتایج آن نگاه میکنم میبینم جدای از شناخت خود و سرزمین و مردم خود که ارزشهای زیادی داشت فکر میکردم گوهر نایاب دیگری هم یافته ام گوهری که سالهای سال آرزویش را داشتم و برای سالهای بعد هم آنرا خواهم داشت اما دریغ و درد که گوهر و دُری که یافتم .........




اصفهان (1)

بنام آنکه همه چیز از اوست

سفر مشهد سه روز به طول کشید و جریان زیارتهای صبحگاهی با پای پیاده من و پرهای خیال دوست ادامه داشت چه لذتی انسان میبرد وقتی در اوج تنهایی حضور دیگری را در کنار خود حس میکند حضوری که نیرو میدهد جان میدهد ...

  اول تیر ماهی که هشت از هشتادش گذشت بنا به دلایلی گذرم به اصفهان افتاد در مسیر تنها بودم و لحظه ای خواب و لحظه بعد برخورد با گارد ریل وسط اتوبان و تنها لطف او بود که در اوتوبان تنها بودم.

  دشت بهشت کنار کوه آتشگاه ٬ اولین حضور من برای یک دوره یک و نیم ماهه که چهار سفر را به دنبال داشت و به شکلی اسفار اربعه من شدند ٬ اسفاری که به لاهوت و ملکوت نبود اما ملک داشت.

  سفر اول به دشت بهشت سفر به بهشت بود اما بهشتی که آتش آتشگاه شرری زد... و این شرر... بگذریم




مشهد

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

  چند ماه گذشته اما تا به امروز اتفاقات جالبی در سفرهایم افتاده که برخی از آنها را مینویسم

 " اول سفر رفتم مشهد ساعت ۴ صبح بود بطرف حرم حرکت کردم که پیامکی اومد.

ـ بیداری؟

ـ آره تو راهم و دارم میرم حرم دستت را بده با هم بریم.

 و با هم رفتیم رفتم توی حرم و زیارت کردم و جای او هم نایب الزیاره شدم اومدم بالای سر آقا نماز خوندم و رفتم یه گوشه گیر آوردم و جای او هم نماز خواندم در همین لحظه یه حسی پیدا کردم و دیدمش بخوبی هم دیدمش دیدم اونم داره نماز میخونه اما اون که توی یه شهر دیگه است اما اومده بود با پرهای خیال با هواپیمای دل گریه ام گرفت ..."




سلامی دوباره

بنام آنکه عشق آفرید

میلاد رضای اهل البیت مبارک باد

سلام مدتی از فیض حضور دوستان محروم شدم ولی باز این توفیق حاصل شد که باز آیم اما اینبار متفاوت تر از قبل من زین سرا قبراق و مست خارج شدم و امید داشتم که باز قبراق بازگردم حتی تا هفته گذشته آنچنان سرمست بودم که برای صفحاتی از این وبلاگ از مسافرتهایی که در کشور داشتم مطالبی آماده کرده بودم اما چنان آتشی بر جانم فتاد که اکنون جز سلام چیزی ندارم که بگویم و برای همه سعادت و سلامت آرزو دارم 

 




خداحافظی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر تمامی دوستان و یاران همراه

  مدت زیادی را در این مسیر با شما دوستان بودم حرفی گفته و کلامی شنیده شد که در رشد آگاهی من تاثیر فراوان داشت با عده ای دوستی عمیقی بوجود آمد که گاها از نظرهای زیادی با هم متفاوت بودیم و اختلاف رای هایی هم داشتیم اما دوستی بوجود آمد چرا که منطق حکمفرما بود و اکنون برای مدتی طولانی مجبور به رفتنم باشد که باز فرصتی دست دهد و به دیدارتان باز آیم

  در آخر از تمام کسانی که حقی به گردن بنده دارند چه به جهت مطالبی که در نظرات رد و بدل شد و چه به جهات دیگر عذر خواهی کرده امید عفو و بخشش دارم و از تمام محبتهای دوستان کمال امتنان.

تمام دوستان را به خدا سپرده از حضور سبزتان مرخص میشوم

بدرود تا سلامی و کلامی دوباره اگر خدا خواهد

روزگارتان خوش باد و کامیابی همره همیشگی زندگیتان.

HyperText Transfer Protocol